تبليغاتX
ragh3 sokut
رقص سکوت
 
الهی تو اگاهی به این دو راهی که در سایه های تاریک زندگی گرفتار شده ام
می دانم که تو خوب می دانی کدامین راه مرا به آزادی می کشاند...

آزاد...منتظرم...منتظر...

شاید آمد...یک آشنای ...
وشاید یک خبر...خبری خوش از جانب معشوق...

ندایی درونی به من آرامش می دهد...گویی غریبه ای از دور می آید...

آشنا به نظر می رسد...شاید او...
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 17:5  توسط hajar | 

چشمان تو

        حروف را بی استفاده می کند

                            کافیست نگاه کنی...!

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 23:36  توسط hajar | 

     در قبرم هستم...

  خوابيده به پهلوي راست...

           گوش بر سنگ...

  منتظر شنيدن صداي پاهايت

                    فاتحه بهانه است...

                                          من هنوز هم عاشقت هستم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 23:52  توسط hajar | 

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 13:22  توسط hajar | 

به من تكيه كن!

من تمام هستي ام را دامني مي كنم تا تو سرت را بر ان بنهي!

تمام روحم را اغوشي مي سازم تا تو در ان از هراس بيا سايي!

تمام نيرويي را كه در دوست داشتن دارم دستي مي كنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند!

تمام بودن خود را زانويي ميكنم تا بر ان به خواب روي!

خود را,تمام خود را به تو مي سپارم تا,هر چه بخواهي از ان بسازي ,هر گونه بخواهي باشم!


از اين لحظه مرا داشته باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 6:10  توسط hajar | 

دل توي دلش نبود..........................مُرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:26  توسط hajar |